تبليغاتX
آتـش سـبـز
آتـش سـبـز
شعر و عرفان
سه شنبه 24 آذر1388
نگار بی وفا ...  
 

  

 

نگار بی وفا

 

از تومگر برای من چه عایدی رسیده است – جزغم و درد ومحنتی زجانبت چشیده است؟

قسم قسم به یاد تو دلـم همیشه آتـش است  – دلـم به یـاد تو فقط همیشه پـَر کشیـده است

روز و شبم تبـَه شـده بس کـه بدنبـال توام – مرغ دلـم بـرای تـو بـه هـر کجـا پریـده است

محال باشد ایـن که من زبَنـد تـو رهـا شوم – چرا که عشق تو مرا به تار خود تنیده است

به خنده کرده ای نظر بـه هیکل نحیف من – پشت من از جفای تـو شکسته وخمیده است

چه گویمت،چه خوانمت نگار بی وفای من – بگو زمن چه دیده ای دلت چنین رمیده است

بـه آه و ناله هـای مـن چـرا نظر نمی کنی – تو گفته ای به هرکجا که او زمن بریده است

ندیده ام کسی چو من بـُود صبـور عاشقی – اینهمه نازوغمزه را به جان ودل خریده است  

چـرا ستم بمن  کنی مگر به توچه کرده ام – چنیـن نگار پُـرجفا بـه نـوع خـود پدیده است

نمیکنی توباوراین مصائبی که برمن است – حقیقت این کلام من نه شعر ونه قصیده است

اوژن ساده دل چـرا بلاکشی بـه هـر زمان– همچوتوساده ای فلک به عمرخود ندیده است

 

 

یکشنبه 15 آذر1388
کوچ غریبانه ...  


        


                               کوچ غریبانه


ای قوی سپید من کجا در سفری – از حال من و تنگی دل بی خبری

هر روزِ خدا به آسمان می نگرم – با آهی و حسرتی و با چشم تری

پَرمی کشی وبه هردیاری بروی– همواره غریب وبی کس وبی نفری

خواهـم که بدنبال تـو پرواز کنم – من بسته به خاکم وندارم که پـَری

بـرکوچ غریبانه چه اصرار کنُی – پایـان نرسیـده است تـرا دربـدری

بینـم چـو پرنـده سپیدی به هـوا – گویم که تـو باز آمده ای ماه پـَری

هرشب چوصدای دلنوازی شنوم – در عالم خـود بگویمت پشت دری

بازآ تو به منزلت که من منتظرم – ایـن ره که تومیروی ندارد ثمری

برگرد و قدم به چشم زارم بگذار– والله توبه این خانه مرا تاج سری

روزی تو عزیز و مهربانم بودی – حالا چـه شـده زمن نمایی حذری

گر رنجش وآزردگی از من دیدی – بگذر بـه خدا نبوده در من نظری

با آنکه گـُنه نکرده ام امید است – شایـد زگنـاه مـن تـو روزی گُذری

هر کس که ترا بمن رساند بدهم– ازآنچـه بدارم به جهان مال وزری

درکوره ره عمروبه تاریکی شب – چـون ماه نباشـد تـو برایـم قمری

دائم بُود این دعای من بدرقه ات – از اینکه نگردی تـو اسیر بشری

یا اینکه دراین مسیرپُرحادثه ات – محفوظ تـو باشی زتمـام خطـری

آورده مـرا خبـرهمان هدهد پیـر– دیده ست ترابه کوی رندان سحری

آن مرغ قشنگت بُود این نزدیکی– او دروطن و تـوآسمان رانگری؟

روزی که تـرا دوباره اوژن بیند – تلخی بشود به روزگارش شکری
شنبه 23 آبان1388
غرور ...  


در فرهنگ قرآنی شیطان فقط به یک طریق به انسان راه می یابد و او را گمراه می کند و آن غرور است .

در فرهنگ عامه بشری غرور یک ارزش نیکو تلقی می شود و آدمهایی را که غرور ندارند تحقیر می کنند و چه بسا آنها را بی هویت – ترسو – نادان و احمق می خوانند.

قرآن می فرماید که شیطان برای انسان کالایی جز غرور ندارد و شیطان غرور را در انسان چنین معنی نموده است : قدرت ، هویت ، عزت نفس ، شخصیت ، خود باوری ، افتخار خانوادگی ،افتخار ملی ،افنخار دینی ، افتخار علمی و هنری

اگر معانی شیطانی را کشف کرده ولغت نامه ای را که در ذهن ما ایجاد نموده بشناسیم آنها از ذهن ما بیرون خواهند رفت .


                              غرور


بـه سلام آشنایـی ندهـی تـو یک سلامی – دل من خوشست به آنکه زتـوبشنود کلامی

بُودآرزویم اینکه تو مرا به اسم خوانی – شـده با اشاره ای هـم ببَری زمن تـونامی

چه کُنم به نامه هایم تونمی دهی جوابی – دوسه را به خود پسندی توبداده ای پیامی

بـه کنایـه ها بگفتی تـوبه کار مـن نیایی– تـومگـربه دولـت مـا به چه پُستی و مقامی

به توگویمت که عاشق چومَنی دگرنیابی –که ترا زبس بخواهد شـده اسـت اسیردامی

نکُنی تـو بنـدگی هـم بـه خـدای آسمانـها– چوخودت بزرگ بینی وهمه را بسان عامی

چـوتـرا بدیده ام مـن بـه میـان باغ گلهـا – نظری به گل نشاید تـو گلی بـه من گـرامی

به غرورآنچه داری شده ای همیشه غرٌه – بخـدا قسـم تمامش بشــود تبَـه بـه شامی

همه رابگویم واوغضبی کنـد به چشمش – بـزند بـه قیـل و قال و بـه شـٌررکنُـد قیامی

نِگـرد بـه چشم گریان،بـه زبان حال گوید – که تـرا نگیـرمـت هـم بـه عمارتـم غلامی

بـه زبـان تلخ گفتی زتـو خستـه و ملولـم - زچه رو کنی نصیحت تـو مگر مـرا امامی

دلـم آنچنان شکسته کـه نخواهمش ببینـم – چـو زاو بریـده ام دل کـه ندیـده ام مرامی

شـده درد بیشمارم زغـمت کجا روم مـن– همه شب به سوی ساقی بشوم برای جامی

زتودر تعجبم که به چه رو چنین نمودی – زهمـه شنیـده ام کـه تـو ستمگری بنامـی

بگذشتـه سالیانی کـه ندیـده بـودم او را – رفتـه بـوده از خیالـم دگـر آن نگـار سامی

چو که بار دیگری هم به رَهی ترا بدیدم – عجبـم که قلب سنگم چـه طپش زند مدامی

بِدهـی بمـن سلامی تـو بـه بـاب آشنایـی – چه تفاوتی ببینم ،شـده سر به زیر ورامی

صحبت ازگذشته ها کردوتمام خاطراتش – زهرآنچه بود وبگذشت ونبوده اش دوامی

بکُنـد گلایـه بر مـن کـه چـرا زاو بریـدم -تو مگواز آن زمانها که بُودم جوان خامی

اگرعاشقم توبودی تو کمی صبوربـودی – تو نباش چون کبوتر که پریده ای زبامی

اگر عاشقی تو آیـا زنِگار خـود به رَنجی؟– زده لاف عشق ما را،یا که عاشقی کدامی

متحیرم بـه کار فلک وبـه چـرخ گردون – زتـو پس گرفته دنیا به هرآنچه داده وامی

همه هست آرزویت که دلم به دست گیری – بشنـو زاوژن اینـرا بُود ایـن خیـال خامی

دگرآن تب غرورت شده است فروکش امٌا – بـه کلام دل بگویم تـو بـرای من تمامي
جمعه 15 آبان1388
عارف ...  
 

   عرفان به معنای شناخت منحصر به فرد و باطنی وفطری و خودبه خودی هر انسانی است آنگاه که بیانگر تجربیات و ادراک خارق العاده بوده که در طول تاریخ کسانی را به نام عارفان پدید آورده است و بدین طریق مکاتب و فرقه های عرفانی هم بوجود آمده اند .

خونی که بسیاری از عارفان ما به پای عرفان وادعای خود ریختند حجت حقانیت عرفانی آنها شد و در تاریخ مقبول افتاد و به بار نشست .

هیچ کس به صرف یک ادعای عرفانی دروغ حاضربه از دست دادن جان خود نیست . هر یک از عارفان شهید اگر از دعوی خود توبه و اظهار ندامت می کردند کشته نمی شدند .

حلاج و عین القضاة و سهروردی را باید پیامبران عرفانی دین اسلام نامید که شجره عرفان را آبیاری کرده و به بار نشاندند.   

 

 عارف

 

رنج بسیاری بَرم از اینکه فردی جاهلم – عارفان در عمق دریاها و من در ساحلم

ساحـل تنهایی ام مـرزی نـدارد بی مُراد – چـونکه بـر دریا زنـم آنگه بگویم عاقلم

آرزویم کندن از خشکی و دیدارشماست – بـا همه دلتنگـم وبا وصل جانـان کاملـم  

بر سرای خانه هاتان گـر گذارم من قـدم – خستـه ام منٌت گذاریـد و نمائیـد داخلـم   

مزد هر کاری دراین دنیا بُود دراشتیاق – تـا که خودآنسوی دریاها رسانم فاضلـم

اولیاء دائـم صلاة و ذکـرآنـان یـاد حـق  -  من که اندر یک نماز واجبی هـم کاهلـم

عارفان درراه کسب معرفت باشند ومن – انـدرون لاک خـود ازمعـرفـت هـا غافلـم

مُخلصین پیـدا نمودنـد خانه معشوقه را – من همان گـُم گشتـهٌ آواره ای بـر منزلـم

عاشقـان ازعشـق حـق در مستـی انـد  -  مـن همیشه در پی عشـق مجازی سائلـم

بین آنـان بـا خـدا دیگـرنمانـد پرده ای -   بین مـن بـا او شـده دیـوار سنگی حائلـم

لطـف حـق هـَردم بـرآنان جـاری اسـت – آنچـه مـن دارم همـه از لطـف آنـان قائلـم

این تفاوت ها نمی دانم چراحاصـل شـده– اینکه آنها مومن اند ومن عبیدی بی دلم

بیـن انسانهـا نبـوده هیـچ فرقی تاکنـون  – بـوده ام مشتـاق آگاهـی کـه آیـد نـازلـم

من که در نزد شما ای عارفان راه دین – هیچ و پوچ و بنـده ای انـدر تقلا در گِلـم

روزگاران بگذرد از ایـن گذرگاه زمیـن – با نبود توشه ای عمری گران است زائلم

علم آنان هم لدٌنی بوده است ازسوی او–  اینهمه تحصیل علم برمن ندارد حاصلـم  

خواهم ازطوفان دریاهـا نمایـم مـن گـذر –  پیـر دانایی بـه رَه لازم بُـود گـر راحلـم

جـان ناقابـل فدای عارفان کـوی دوست –  گـر مـرا قابـل بدانیــد بـر مُریـدی مایلم

وادی دوم چو بیعت بستم و گر بشکنم  – کشتهّ راهت شوی من هم شریک وقاتلم

مفتخرباشم اگر خود را شناسم درجهان – مـن که روح الله را درجسـم خاکی ناقلم  

تشنهٌ دریای عرفان بوده اوژن همچنان– کی شود لطف شما همواره باشد شاملـم

جمعه 8 آبان1388
سوز عشق ...  
 

در باره عشق سخن ها بسیار گفته شده و انسان تنها موجودی است  که عشق  را درک کرده و آن هدیه ای از جانب خدا بوده است و حتی فرشتگان نیز با آن  تقرب از درک آن عاجزتد  و بدین لحاظ انسان دارای مقامی بالاتر و شایسته سجده فرشتگان بر خود بوده است و براستی که عشق چیست و عاشق و معشوق کدامند ؟

حکایتی از ابن عربی اینکه : درویشی در گذار کاروانی دختر شاه را دید و عاشق شد . دخترک دانست و او را خواست و احوالش پرسید که آیا عاشق بر منی ؟ گفت آری ! دخترک گفت من خواهری دارم که پشت سر من است اگر او را بنگری مرا فراموش می کنی درویش به پشت سر نگریست ولی کسی نیافت دختر شاه دستور داد که گردن او را بزنند و گفت اگر عاشق من بود به پشت سر من نمی گریست .

عشق یعنی عشق و همین .                                      

 

        سوز عشق      

 

من که همیشه از خـدا مِهـر تـرا طلب کنم – در غـم دیـدن رُخت روز دگـر به شب کنم

پس توبگوطبیب من کی برسی به داد من – من چوترا نبینمت لحظه به لحظه تب کنم

مـرغ دلم به بام تـو نشسته پـَر نمی کشـد – من به کنارتوفقط حس خوش وطـرب کنم

وای خـدای عاشقان صبـر دگـر مـرا بـده -  تا بتوان  تحمل از هجر تـو زین سبب کنم

تا که ببینمت تـرا سر بکشـم به کوی تـو –  کار مدام مـن شـده کوچـه تان وجـب کنـم

چونکـه مُیسـرم نشـُد دیــدن روی دلبــرم  -  نگـاه عاجزانـه بـر اهالـی و کسـب کنــم

من زخدا بخواهمت تا که رساندت به من – بعـد نماز هـر شَبـم دسـت دعا بـه رَب کنم

من همه شب زآتشت سوزم و دَم نمی زنم – هیچ مـرا نبـوده کـه شکایتی بـه لب کنم

اینکه همه تبار من مخالفند به عشق تو – چاره نباشد اینکه مـن تَرک همه نَسب کنم

این که به کارعاشقی بها بمن نمی دهی  - زکارخـود به حیرت و زکار تـو عجب کنـم

عاشق دل شکسته ای بـه روزگـار زندگی - اوژن بینـوا تــرا چـه بایـدت لقـب کنــــم

 

چهارشنبه 29 مهر1388
مادر ...  

موجود عزیزی بنام مادر حیات بخش ما بوده که ما را مانند جان خود دوست داشته و در نگهداری و پرورش ما ازهیچ کوششی دریغ نکرده است .

بایزید بسطامی عارف قرن دوم هجری گفته است یک شب مادر از من آب خواست رفتم تا آب بیاورم که در کوزه آب نبود ، بر سبو رفتم نبود ، در جوی رفتم آب آوردم چو باز آمدم مادرم به خواب شده بود کوزه بر دست می داشتم چون از خواب درآمد آگاه شد آب خورد و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من بود گفت چرا از دست ننهادی گفتم ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم و من هر چه دارم از دعای مادر است .




                                        مادر


                مـن تـرا مـادر بسـی آزرده ام – بیشماری ازبلاها بر سَرت آوُرده ام

تا که بـودم یک جنینی در رحم - روز و شب ها یی تـرا رنجانـده ام

از همان دم کآمدم دراین جهان - خواب خوش راازدوچشمت رانده ام

شیـر چون جاری بشُد ازسینه ات – شیـرهٌ جانـت دوسالی خــورده ام

گریه هـا کـردی به وقت گریه ام – خنـده هایـت بـوده بـا هـر خنـده ام

هـر شب از لالایی ات خوابـم ببُرد – درمحبـتهـای تــو مـن مانــده ام

غصه هایم را چه شبها خورده ای– فکرفردابودن وترسیدن ازآینده ام

با مریضی های خود در هر زمان – درد جانسوزی به قلبـت برده ام

چـون زبانـم بـاز شد یک سالگی – در نهـان دنیـا بـه تـو بخشـوده ام

بـر بـدن زخمی اگـر وارد شــده – من به هر زخمی دلت سوزانده ام

بـا همـه صبـر و شکیبایـی تــو – مـن همـان لجبـازم و یـک دنـده ام

اولیـن استـاد درسـم بـوده ای – درس خوبی ها به مکتب خوانده ام

بهرجبران تمام خوبیت ای مادرم – از خجالت پیش خود درمانـده ام

خواهداوژن وصف تومادر کند – چـون زبانم قاصر است، شرمنده ام

دوشنبه 20 مهر1388
خسته دل ...  


کفر زن همانا قلمرو نازهای اوست و به معنای انکار نیازش ، نیازی که خداوند آنرا در وجود او نهاده کرده و او آنرا انکار می کند و محبت مرد را که یک محبت الهی است منکر شده و سراسر دروغ می خواند مبادا که بدهکار وی شود و بدین ترتیب محبت خالص او را درک نمی کند پس او چگونه می تواند بهشت را که سراسر عشق الهی است درک کند و این کفر او را به دریوزگی محبت در نزد دیگران خواهد کشاند و بدین طریق در جهنم جهالت خود خواهد سوخت ولی زنان مومن هرگز چنین نیستند .

 

                                          خسته دل

 

ای هوار از آنکه مـن را خسته کرد –  درب دنیا را به رویم بسته کرد

آنقـدر مـن را به تنگ آورده چـون –  زندگی را میوه ای بی هسته کرد

ای فغان ازهرچه یاری بی وفاست – خود به نیرنگی به دل شایسته کرد

بَس که رنجم داده است آن بی وفا –  عشـق را انـدر نظـر بگسسته کـرد

شـد وفا بـر عهـد و پیمانش کنـد ؟ - او به صد چاقو یکی را دسته کرد؟

با همه تزویر و مکر و حیله ها – خود به صد رنگ و ریا برجسته کرد

ایـن نباشد او جهالت کـرده اسـت – چون به عمد این کارها دانسته کرد

کـرده مـن را زین تعلـق ها رهـا – همچـو درویشـی مـرا  وارستـه کـرد

گفتمش مـن را رهـا کُـن نازنیـن – او بـه جایـش ظاهـرش آرستـه کـرد

تـا کـه می آیـم زاو دل بـَر کنـم – عشوه هایـش را دو صـد پیوسته کرد

گفتـه بـودم دل نمی بنــدم  به او –  بــار دیگـر هـم  مـرا دلبستـه کـرد

بایـد از چشمـان او دوری کُنـم – چـون بـه آن سِحـر نِگه وابستـه کرد

گـر مـرا او دوست میـدارد خـدا – پس چـرا پَـرپَـر چنیـن گلدستـه کـرد

بازهـم  نازی دگــرآغـاز کـرد   چهره راچون غنچه ای نورسته کرد

آمده نادم کنارم با نگاهی آتشین–  لحظه ای را پیش من بنشسته کرد

صحبت از مهر وعلاقه پیشه کرد –  لحن گفتارش مـُدام آهستـه  کـرد

من چه گویم آنچه بین ما گذشت – بهتر است این رازها سربسته کرد

فرصتی خواهد به جبـران خطاء     بَهـرجبـران فرصتـی بایسته کرد

گویدش شیطان مُجابش کرده بود –  او بدیهـا در نظـر پیرستـه  کرد

هرچه خواهم تا که وردش نشنوم -  با کلامش ذهن من را شُسته کرد

دل بخواهـد از کمندش پـَر کشـد –  حیف دل را مرغکی پـَربستـه کـرد

هـرچـه باشد او نمی دانـد کـه او – تا ابـد ایـن قلب مـن بشکسته کرد

ایـن فسون ها بی اثر باشد ولی – اوژن از هر عشق دیگر رسته کرد

                                                 

چهارشنبه 15 مهر1388
یاد خدا ...  


خدا خود معنای جهان هستی است. خدا معنای هستی است و خود هستی . خدا عشق است و فقط عاشقان او را می یابند . کسانی که عاشق جهان ومخلوقات و نشانه های اویند به او می رسند که خود عشق است و جمال عشق .

  یاد خدا

 

بر هر نفسی که می کشم نام تـواست – ورهر قدحی که سَر کشم جام تواست

ایـن مـٌرغک دل بـه هـر کجایی نـرود – آنجـا بـرود کـه خانـه و بام تـو اسـت

دیدی کـه دلـم نه تازه اینگـونه شـده  - از روز ازل همیشـه در  دام تـو اسـت

نه ترس جهنم و نه شوقی به بهشت – چون عاشق دلسوخته ای رام تو است

ایثـار نبـوده آنچــه دادم بــه رهـَت    زیـرا که وجـودم همـه از وام تو اسـت

مـن روز بَدی ندیده ام در همه عمـر –  خود بَد شدم و خـوب به ایّام تـو است

چون می نگری خلق چه غافل شده اند – ایـن جهـل خلایق همه آلام تـو اسـت

اندردل هـرذره حضـوری زتـو هست –  تـا هسـت جهان ، زِقدرت تـام تواسـت

این سفره احسان بگشودی تو به خلق-  روزی که خورند زرحمت عام تواست

اوژن که همیشه عاشق است میخواهد–  از روی کَرم نظر، که بَد نام تو است

 

دوشنبه 6 مهر1388
کوچه خاطرات ...  


                                   کوچه خاطرات


پاره وقتی خاطراتت را مروری می کنم – از کنـار بودنـت حس غـروری می کنـم

بـا نگاهی عاشقانه بـر کتـاب خاطـرات – با تومی آمیزم و در دل سروری می کنم

خوشترین دوران عمرم درکنارت بوده ام – سالها ازدوریت تنهـا صبوری می کنم

تـا که یادت را کنـم زنـده بـه ایٌـام قدیـم – گاه گاهـی از آن کوچـه عبـوری می کنم

یـاد آن ایٌـام خوب وخاطرات خوبمان – من بیادت خانه را روشـن به نوری می کنم

دیدمت یکباره حاضـرگشته ای درنـزد مـن – باورم ناید نگاهی بَـرتـوحـوری می کنم

تا که او را من به آغوشم کِشم اندر خیال – ترس بسیاری مراباشد جسوری می کنم

رفتی و من منتظر امٌا که برگشتی نبود– سویِِ چشمم رفته واحساس کوری می کنم

توبرایم سنبٌلی ازهرچه خوبی بوده ای – بعد تو ازهر کسی احساس دوری می کنم

چون دگرانگیزه ای درزندگی باقی نماند – گرکه کاری هم کنم تنهابه زوری می کنم

ایـن تعصب هـای عاشـق پیشگی سـت – از تو بَدگویی کنـد هَرکس شـروری می کنم

گفته هایت راهمیشه کرده ام آویزگوش – ازکَرم من را ببخش وقتی قصوری می کنم

خاطراتت را محال است اوژن ازیادش رود – با نبودت عادتی بربی حضوری می کنم

خاطرات جز توراازذهن برون می افکنم – لحظه های بی توبودن رابه گوری می کنم

دوشنبه 30 شهریور1388
عاشق مهجور ...  


                                   عاشق مهجور


کی می شود تو ما را از جان ودل بخواهی – یکبار هم به عشقی ما را کنی نگاهی

در حسرتـم بـه آنکه یارم چـه بی وفا شــد – از عاشقش نگیرد حتی خبر به گاهی

گفتـم کـه بی تـو بـودن دنیـا بُـود سرابـی - باشد که با وصالت ازاین عطش بکاهی

از بی وفایی تـو این دل به حال زار است – باید که درد دلها با خـود بَـرم بـه چاهی

در امتداد هـر شـب تنها بـه یادت هستـم – ماه و ستاره ها هـم بـر قلب مـن گواهی

هرشب مراهمین است مهجور بی توبودن – چشمم بـه هـم نیایـد تـا بَر دَمد پگاهـی

غیر از پرستش تو از من چه دیده بودی – آیا که عاشقی هست بـر گردنـم گناهـی

آمـد پیامـت اینکـه عشقـم بـه قلبت افتـاد – هستـم در انتظارت تـا بینمـت بـه راهـی

کردی فنا تو خود را اوژن به این خیالات – کمتـر نمـا تـو جانا اندیشه هـای واهـی