در فرهنگ قرآنی شیطان فقط به یک طریق به انسان راه می یابد و او را گمراه می
کند و آن غرور است .
در فرهنگ عامه بشری غرور یک ارزش نیکو تلقی می شود و آدمهایی را که غرور
ندارند تحقیر می کنند و چه بسا آنها را بی هویت – ترسو – نادان و احمق می خوانند.
قرآن می فرماید که شیطان برای انسان کالایی جز غرور ندارد و شیطان غرور را در انسان چنین معنی نموده است
: قدرت ، هویت ، عزت نفس ، شخصیت ، خود باوری ، افتخار خانوادگی ،افتخار ملی
،افنخار دینی ، افتخار علمی و هنری
اگر معانی شیطانی را کشف کرده ولغت نامه ای را که در ذهن ما ایجاد نموده
بشناسیم آنها از ذهن ما بیرون خواهند رفت .
غرور
بـه سلام آشنایـی ندهـی تـو یک سلامی – دل من خوشست به آنکه زتـوبشنود کلامی
بُودآرزویم اینکه تو مرا به اسم خوانی – شـده با اشاره ای هـم ببَری زمن تـونامی
چه کُنم
به نامه هایم تونمی دهی جوابی – دوسه را به خود پسندی توبداده ای پیامی
بـه کنایـه ها بگفتی تـوبه کار مـن نیایی– تـومگـربه دولـت مـا به چه پُستی و
مقامی
به توگویمت که عاشق چومَنی دگرنیابی –که ترا زبس بخواهد شـده اسـت اسیردامی
نکُنی تـو بنـدگی هـم بـه خـدای آسمانـها– چوخودت بزرگ بینی وهمه را بسان عامی
چـوتـرا بدیده ام مـن بـه میـان باغ گلهـا – نظری به گل نشاید تـو گلی بـه من گـرامی
به غرورآنچه داری شده ای همیشه غرٌه – بخـدا قسـم تمامش بشــود تبَـه بـه شامی
همه رابگویم واوغضبی کنـد به چشمش – بـزند بـه قیـل و قال و بـه شـٌررکنُـد
قیامی
نِگـرد بـه چشم گریان،بـه زبان حال گوید – که تـرا نگیـرمـت هـم بـه عمارتـم
غلامی
بـه زبـان تلخ گفتی زتـو خستـه و ملولـم - زچه رو کنی نصیحت تـو مگر مـرا
امامی
دلـم آنچنان شکسته کـه نخواهمش ببینـم – چـو زاو بریـده ام دل کـه ندیـده ام
مرامی
شـده درد بیشمارم زغـمت کجا روم مـن–
همه شب به سوی ساقی بشوم برای جامی
زتودر تعجبم که به چه رو چنین نمودی – زهمـه شنیـده ام کـه تـو ستمگری بنامـی
بگذشتـه
سالیانی کـه ندیـده بـودم او را – رفتـه بـوده
از خیالـم دگـر آن نگـار سامی
چو که
بار دیگری هم به رَهی ترا بدیدم – عجبـم که قلب سنگم چـه طپش زند مدامی
بِدهـی بمـن سلامی تـو بـه بـاب آشنایـی – چه تفاوتی ببینم ،شـده سر به زیر ورامی
صحبت ازگذشته ها کردوتمام خاطراتش – زهرآنچه بود وبگذشت ونبوده اش دوامی
بکُنـد گلایـه بر مـن کـه چـرا زاو بریـدم -تو مگواز آن زمانها که بُودم جوان خامی
اگرعاشقم
توبودی تو کمی صبوربـودی – تو نباش چون کبوتر که پریده ای زبامی
اگر عاشقی تو آیـا زنِگار خـود به رَنجی؟– زده لاف عشق ما را،یا که عاشقی کدامی
متحیرم بـه
کار فلک وبـه چـرخ گردون – زتـو پس گرفته
دنیا به هرآنچه داده وامی
همه هست
آرزویت که دلم به دست گیری – بشنـو زاوژن اینـرا بُود ایـن خیـال خامی
دگرآن تب غرورت شده است فروکش امٌا – بـه کلام دل بگویم تـو بـرای من تمامي